



ناگفته هایی برای شناسنامه...
این عکس ها یک جور بازیافت, کشف و یا موشکافی ریزی از جانب یک عکاس هستند; عکس شناسنامه هایی که صاحبانشان متولد سال 1321 هستند. شناسنامه هایی که کهنه شده اند, آدمها پیر شده اند, عکس هایشان هم پیر شده.اصولا شناسنامه ها وسیله ای برای شناخت آدم ها , تنها در برهه- ای از زمان نیست, سندی است که افشا می کند روزی همه ی آدمها جوان بوده اند.فرصت کافی داشته اند. تا آخر عمرمان تنها یک شناسنامه داریم , تاریخ تولدمان, انتخاب هایمان , محکومیت هایمان و در پایان مرگمان تنها توی یک شناسنامه نوشته می شود .در غمها و شادیهامان شریک هستند .با ما زندگی می کنند و کمی بعد از مرگمان دور انداخته می شوند.
من از عکس خیلی خوشم نمی آید. عکس تنها زمانی موقت را در زندگی توی خودش نشان می دهد, قبل و بعدش را کاری ندارد.همان زمان اندک مجبور هستیم به لنز دوربین ذل بزنیم و همه چیز خودمان را موجه نشان دهیم, توجیهی باشد برای همه ی دوران های دیگر; تغییرات زمان گذشته را نشان دهد و در آینده نیز خاطره ی گذشته را زنده کند. نمی دانم آدمها وقتی که عکسشان گرفته می شود به چه چیزی فکر می کنند ؟! باید به همه ی اینها فکر کرده باشیم. گاه عکسی را که از ما می- گیرند, همان لحظه دوست داریم ببینیمش . انگار توی همان چند لحظه چیزهایی تغییر می کند. باید قبلا حساب –کتابمان را کرده باشیم.عکسها معمولا اجازه ای برای تفسیرشان نمی دهند. خودشان می توانند حرف بزنند وگاه این اعتقاد در من پیدا می شود که تمام اتفاقاتی که در لحظه ی گرفتن عکس می افتد.توی کادر عکس ضبط می شود و ما هر زمان دیگر فارغ از تمام دغدغه های دیگر می توانیم آن را خوب ببینیم و درک کنیم .
وقتی تصویر خودمان را توی شناسنامه امان می بینیم بیشتر دچار سردرگمی می شویم تا وازه ی روشنی به نام خاطره . یادمان نمی آید این قیافه مربوط به کی بوده؟نمی دانم , شاید هم اینطور نباشد. اما اطلاعاتی که روی شناسنامه ثبت شده ما را بیشتر به سمت خودش می کشد تا خود عکس روی شناسنامه ( دست کم من این طور فکر می کنم.)شاید هم این همخوانی و یا ناهمخوانیشان با یکدیگر ما را دچار سر درگمی می کند . این عکس همان عکسی است که می بایست تمام وجود ما را توی خودش نشان می داد , اما گذشته ای که توی شناسنامه ها به قید تاریخ درج می شود دیگر همان گذشته ای نیست که عکس وظیفه ی برگرداندنش را به ما داشته است. دقیقا ثبت می شود , از چه تاریخی تا چه زمانی . و اما برای هیچ کس فرقی نمی کند.این وضوح اشتراک شناسنا مه های آدم ها بیشتر یک ناعدالتی است تا هر چیز دیگر.
نمی دانم بیشتر می شود راجع به چه چیزی حرف زد, برگه ی اول شناسنامه ها, عکس روی آن, مشخصات کسان دیگر روی شناسنامه هایمان , انواع مهر هایی که به طرز ناشایستی روی آن کوبیده شده و یا برگه ی مربوط به مرگمان را؟ کاش می شد قسمت توضیحات شناسنامه ها را می دادند صاحبانشان خودشان هر چیزی را که خواستند بنویسند...!بدون آنکه مهری پای آن بکارند, برای ثبت همیشگی آنها...
همیشه فکر می کنم عکس های روی شناسنامه ها چه فرقی با عکس های دیگر می کند؟ویا چه فرقی باید بکند ؟ اصلا چرا باید فرق بکند؟! (شاید شعور من تنها به اندازه ی طرح سوالاتی از این دست باشد و نه هرگز جوابی برای آن )اگرچه ممکن است عکس های روی شناسنامه ها هر از چند گاهی عوض شوند , اما آخرین عکسی که بر روی شناسنامه ها برجای می ماند چه عکسی خواهد بود؟ چقدر می تواند ما را بشناساند به خودمان, به دیگران و به شناسنامه هایمان ؟
آدمها , سال 1321 به دنیا می آیند , می بینند, می شنوند, می خورند , عاشق می شوند و عکسشان را بر روی شناسنامه هایشان می زنند و می میرند...
راجع به این عکسها خیلی می شود حرف زد, مهری که عکس را به شناسنامه مربوط می کند دیگر هر گونه اجازه ی انکاری را از صاحبانشان سلب می کند.همه ی داشته ها و نداشته هایشان , کرده ها و نکرده هایشان را باید بپذیرند.
به نظر من وظیفه ی یک عکاس و به طور کلی , یک هنر مند, قبل از آنکه تصویری ویا برشی از یک زندگی باشد با تمام خوبی ها و زشتی هایش, کشف رابطه هاست . رابطه هایی که هرگز به وجود نیامده اند تا فراموش شوند...احساسی که ابراز نشده, حرفی که گفته نشده, ..این عکسها این ها را به خوبی نشان می دهند .
گویا نجف وظیفه اش را خوب فهمیده که هیچ چیز تازه ای را خلق نکرده و تنها بازیافتش را , کشفی که در پس همه ی چیز های کهنه وجود دارد رابرای ما به نمایش می گذارد. یک جور تازگی دوباره را به این شناسنامه ها بخشیده.
نمی توان گفت ارتباط دست به دست گشته ای که نجف هم آخرینش را به ما ارائه می دهد , باعث شده از حساسیت موضوع کاسته شود .این انگار شاید در اینجا نا درست باشد.نجف از روی عکس شناسنامه ها عکس گرفته , یک جور عکس در عکس و اگر انگاره ای فیزیکی را متصور شویم , می شود خود آدمها و نه عکسشان توی شناسنامه هاشان لیکن این ارتباط محسوستر می شود .
شناسنامه های سال 1321 که صاحبانشان همگی زن هستند. وقتی کلمه ی زن را توی کلمات دیگر جا می دهیم باید مواظب باشیم ; مکث کنیم, کمی بیشتر فکر کنیم, و ادامه دهیم .من توی همان مکثم می مانم و ادامه نمی دهم.
زن توی عکس های نجف به مانند همه ی نا هماهنگی هایی که در اطرافمان می بینیم نشان داده شده اند .همان سیری که آدم طی می کند برای رسیدن به هیچ , همان بیگانگی آدمها با یکدیگر, نیازشان و دلزدگیشان از چیزها توی یک زمان واحد ونه آنکه فاصله ای در کار باشد . شاید زن ها همه چیز را خوب می فهمند ! فقط باید آنها را گاهی توی دنیای خودشان تنها گذاشت . برایشان سخت است توضیح بدهند , حرف بزنند و درد هایشان را در میان بگذارند. نجف این امکان را برای آنها روا داشته است.شناسنامه های کهنه و طرد شده اشان را به تصویر کشیده , روی عکس آنها زوم کرده , رو به روی دنیایی تازه قرارشان داده , توی یک کادری سیاه, فارغ از تمام حوادث سالهای دور , سالهای خیلی دور .
هرچه هست داخل همین کادر سیاه است و بس . بیرون از آن خبری نیست. خبر از چه چیزی باید باشد؟! وقتی بار اول عکس آدم گرفته می شود همه چیز بجز یک کادر حذف می شود وبار دیگر وقتی داخل شناسنامه امان را برایمان زوم می کنند این بار هم همه چیز بجز یک کادر حذف می شود شاید این بار به شکلی عامدانه تر!
عکس قیافه ی آدمها...! من همیشه به چنین عکس هایی توجه داشته ام, انگار عکس را فقط باید از آدمها گرفت, آدمهایی که توی خیالات خودشان روزگار سپری می کنند و عکس آنها همیشه سرنوشتی محتوم را برای آنها توی خودش نگاه می دارد.و ما اما گاهی می بینیم و گاهی نمی بینیم.
و اما شناسنامه ها حد فاصلی است بین تولد و مرگ! این را هر کسی می تواند درک کند که زمانی پس از تولد, عکس آدم را با نوشته های شناسنامه ها به شکلی ناواضح تطبیق می دهند و چند صبایی بعد از آن هم آدم می میرد( شاید هم بیشتر, نمی دانم, همه امان می گوییم زمان زود میگذرد.)
من فکر می کنم( منم چقدر فکر می کنم! )وقتی همه ی این ها راجع به زنان باشد باید فلسفه ای پیچیده تر را دست وپا کرد.باید احساس کرد زن کی و کجا عکسش گرفته شده است؟ عکسها را در چند قطعه خواسته ظاهر کند؟ آن عکاسی کجا بوده ؟ شاید دارم چرند می گویم اما واقعا کدام خیابان را دور زده؟ قبلش را چه آرایشی انجام داده؟ اصلا کدام نوع آرایش آن زمان ها مد بوده, برای چه جزئیات ناچیزی مجبور بوده شناسنامه اش را روی میز هر کس و ناکسی ارائه دهد...
بله . همه چیز بر می گردد به هویت آدمها. همه چیز را باید دور زد و کنارشان زد. باید به یک واقعیت انکار نا شدنی و بر جسته خیره ماند.دست کم گاه برای همه ی ما این حس نوستالوزیک پیش می آید که زمانی را که برای گذشتنش رنج کشیده ایم چگونه به (بر) سر ما گذشته است؟
شناسنامه ! یک انگاره ای ساده لوحانه برای شناساندن ما در زمان های بعد از ما, یک جور اثبات جاودانگی آدمها, درست وغلطش را نمی دانم.من همه چیز را درهم و بر هم می گویم چرا که شاید درستش هم همین باشد, همه چیز درهم و برهم است,دست کم برای خود من. فرجه ای هم برای تمییز دادنشان از یکدیگر نیست.( دیگراین یک قلم را می خواهم درست گفته باشم) توی هر کجا و هر زمان, نام و نشان آدم را می خواهند زاده ی کی؟ کجا؟ و اکنون چقدر از آن زمان می گذرد ؟حدس و باورهای ما هم مطرح نیست, باید منتظر بمانیم شناسنامه امان باز رسی شود. واما چرای به دنیا آمدن را هیچگاه از کسی نمی پرسند...! این را دیگر باید درخلوت خودمان با شناسنامه هایمان کنار بیاییم. گام به گام شناسنامه در جریان رسالتش به ناچار کهنه می شود, به همراه خود آدمها و گاهی به طرز ناشیانه ای توسط بیگانگانی با هویت ما تعمیر می شوند. عکس شناسنامه ها را روی صفحه ی اول برای چندمین بار میخکوب می کنند. گاه تصورش راحت می شود که ارتباط واضحی به شکل مبتدیانه ای بین همین پنس ها و میخها ی معوج بر روی عکس, با آلام ها و دلواپسی های زنان وجود دارد... زنانی که همیشه کمی زودتر پیر می شوند و کمی دیرتر می میرند!!عکسی که به زور روی شناسنامه هایشان بند شده شاید نشان از است که باید هنوز بمانند و زندگی را با همه ی کجی ها,تضادها وتناقضاتش متحمل شوند; با تمام خاطراتشان و با مرگی که هنوز به آن سعادتمند نشده اند.
گابریل گارسیا مارکز می گوید: "زندگی چیزی نیست که زیسته ایم , بلکه آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم!"
زندگی برای همه ی آدمها می گذرد .زیستن و یا تنها زنده ماندنش به کنار, همیشه نیاز است که روایتی از گذشته امان باشد.تا هر آنچه که بر سرمان گذشته است اکراحا والبته مستبدانه موجه نشان دهیم , استبدادی که شاید اسباب ترحمی باشد برای خود ما.
همه چیز تمام شده است ! چه می شود کرد؟! عکس های نجف گویا همین ها را می خواهند بفهمانند! ناکرده های گذشته های دور را به رخ بکشند و در عین حال صحه ای بر موجه بودن همه چیز بگذارند; همان تناقضی می شود که همیشه سطر برجسته ای از زندگی همه ی آدمهاست.
همیشه همه چیز به مقتضات زمان سنجیده می شود. همه چیز را باید برای همه کس توضیح داد. این رنج است . در تمام دوران ها همیشه تغییری, تحولی و یا انقلابی رخ می دهد . در حاشیه جنگ ها , انقلاب ها و امثال همین ها بیشتر می توان ارتباطات تنگا تنگی را لمس کرد تا هر زمان دیگر.حس کرد که چگونه این عوض شدنها به شناسنا مه های آدم ها هم کشانده می شود. گویا آدم ها و در راس آنان, زنان متولد 1321می میرند و دوباره به دنیا می آیند. به دنیایی تازه , بکر واما مه آلود...
نه ! پشت پا زدن به تاریخی که تویش به دنیا آمده ایم, به تماشا نشسته ایم, و رازهایمان را به آن سپرده ایم, کاری است نا شدنی !
زنانی که انقلاب را تجربه می کنند ناخود آگاه خود را در یک دورویی نا خواسته می بینند . این حقیقت محض را عکس روی شناسنامه هایشان به خوبی متوجه اشان می کند.مهری که پس از انقلاب بر روی عکس کوبیده شده است با مهری که قبل از انقلاب روی عکس دیگر کوبیده شده بود, شاید می تواند چیز های جالبی را دستگیر آدم کند !, چیزهای خیلی جالبی را.( نه, همان جالب تنها).در بعضی از عکسها تصویری از هر چیز کاملا محکوم شده ای را می توان دید : عکسی که از روی شناسنامه برداشته شده و عکسی دیگر را جایگزین آن کرده اند (به من ربطی ندارد. لابد نجابت زنان را اینگونه تعریف کرده اند!)با مهری تازه که در کنار نیم مهر قبلی به جا مانده از عکس قبلی , فضای متناقضی را ساخته که قضاوتش برای افراد بالای 18 سال رایگان است ,سوای همه ی قضاوت هایی که تاوانی را باید برایشان پرداخت. این هم می شود رنجی دیگر برای آدم و برای زنان ...
زندگی همه چیزش سخت است. باید دوام آورد.شاید دردی مشترک برای تسکین لازم است . برای ادامه ی زندگی , برای...
ما همه از پایان می ترسیم , پایان دلگیر است, درد است , اشک آدم را در می آورد . راه گریزی هم از آن نیست . ناگزیر تا می توانیم باید در پی جست و جویی تازه , یک دوبارگی دوباره و یا بازیافتی از این دست باشیم . مثل نجف که می رود شناسنا مه های کهنه را جمع می کند و عکسشان را می گیرد.
راستی داشت یادم می رفت, نجف کارشناس عکاسی از دانشکده هنر های زیبا , دانشگاه تهران است که برادرم هم هست. این عکسها را که 150 تایی می شود می خواهد ببرد لندن نمایشگاه بزند . توی تهران هم همین طور.
صد کتابی که قبل از مردن باید خواند !
اين ليست شامل صد کتابی هست که توصيه شده قبل از مردن بخوانيد.
- داستان کوتاه
مثل چرندیاتی که آدم توی خواب می بیند...
"یک"
کی؟ کجا؟ و چرا؟ شاید خیلی وقت پیش زمانی که موهایش را تا زیر ابروهایش گذاشته بود بلند شود , وقتی که هنوز قرار نبود استخدام جایی شود , زمانی که مجبور نبود برای بیرون از خانه لباسهای رسمی یکدست بپوشد تا دیگران هیچ نظر خاصی نسبت به او نداشته باشند.توی همان کوچه های د رهم و برهمی که جان می داد روزهای برفی قدم زنان همه ی آنها را چند دور پرسه زد , زمانی که احساس می کرد خیلی تنهاست و این تنهایی فرجه ای بود برایش تا خاطره ای به هم زند رویایی بسازد و دست آخر عاشق شود.حالا چهار سال بعد شده بود و آبان امسال بیست و سه سالش تمام می شد. او همه ی آن چهار سال را عاشق مانده بود, شاید وقتی می دید هنوز نتوانسته دیپلمش را بگیرد و برای چندر غاز باید به طور نیمه وقت داخل نانوا کار کند فکر می کرد دارد تاوان احساساتش را پس می دهد; اما این ها برایش حقارت نبود ; دست کم حالا می توانست آرزوهایی داشته باشد , با همان کسی که دوستش می دارد شب های سرد پاییزی را دست در دستش قدم بزند , گرمی دستان او را با خودش قسمت کند , دست های نرم و نازک او را داخل داخل دستان زمخت خود فشار دهد وبا شنیدن صدای جیغ آرامی ولش کند. یا موقع تمرکز تلخ اجباریش راجع به محدودیت های نا محدود زندگی کسالت بارش کسی او را غافلگیر کند و چشم هایش را از پشت بگیرد و او با لمس آن دست های لطیف و ظریف , لبخندی از سر خماری بزند و برای ناز چند حدس اشتباهی ... و آخر سر با بوسه ای بر ان دست های زیبا شوخی عاشقانه را خاتمه دهد.
آن جوان آرزو هایش را خیلی دور نمی دید , شاید سی متر آن طرفتر , یعنی از فاصله ای که هر روز می توانست با مو های سیخ شده و رنگی پریده و نفسی بند آمده نگاهش کند ...او تاریخی نا معین را برای تحصیل رویاهایش با صورت واقعی تعیین کرده بود :"روزی به آرزویم خواهم رسید...با همه ی احساسم به او می گویم که دوستش دارم,دسته گلی به او می دهم و از صمیم وجودم هر چه لازم باشد را می گویم, بالا خره که چی ؟هیجانش هر چقدر که می خواهد باشد, من تحملش را دارم." ..."هزار بار این ها را برایش گفته ام, چه فرقی می کند که از فاصله ی سی متر باشد یا رودر رویش , مهم این است که این کلمات را برای گفتن خوب جفت و جور می کنم .تازه من توانسته ام تا حالا صد تا نامه برایش بنویسم, از همان هایی که هر دختر دیگر می خواندشان بی کم و کاست عاشقم می شد و او چقدر می توانسته با دیگران فرق کند ؟ شاید هم فرق کند ! به هر حال او نامه ها را ندیده و نخوانده. شاید فرقش این باشد که من دوستش دارم !"
یک روز وقتی کرکری و ادعا های هم سن و سالانش راجع به آرمان های بزرگ زندگی شان به علاوه طعنه هایشان به او را شنیده بود , ایجاب کرده بود بغض کند. با عجله به خانه رفته و میخواسته بغضش را نگه دارد و داخل اتاقش با شنیدن آهنگ مورد علاقه اش هق هق گریه کند و در همان حال و هوا عاشق بودنش را به جای همه ی آرمان گریهایی که می توانسته داشته باشد قدر بداندو با همان عکسی که از فاصله ی سی متر گرفته بود درد دلش را از سر بگیرد , بدون آنکه به تت و پت بیفتد , سرخ شود یا بلرزد. از همان روز مصمم بود تا رویایش را به شکلی جدیتر دنبال کند .شاید فکر می کرد اگر کسی دستانش را می گرفت , نه به معنای کنایه و ایهام , یعنی واقعا کسی دستانش را میگرفت , میتوانست با قوت فوق العاده ای برای همیشه زندگی دوباره ای را شروع کند ; دستان لاغر و ضعیفی که نمیدانند چقدر کسی تا این اندازه نیازشان دارد ... چقدر احساس یگانگی می توانند بوجود آورند برای کسی که همیشه منتظر است , غمی امید وارانه دارد و تمنایی راز گونه را هر لحظه در وجود خودش بیشتر احساس می کند و می پروراند...!
بیشتر روز ها را با انتظاری طاقت فرسا به ساعت سه بعد از ظهر میرساند و ساعت سه بعد از ظهر را با اضطرابی شیرین , به اندازه ی همه ی هیجان های کودکیش به نظاره می نشیند...آن لحظه ها فکرش نمی آمد, چیزی نمی شنید و قلبش فواره وار می زد... مثل همیشه کسی در آن طرف خیابان قدم می زد... رد می شد, مثل هر زمان دیگر, بدون اینکه هر گونه تفاهم, تفاوت و یا شرایط بخصوصی را متوجه شده باشد .
سی متر فاصله خیال و واقعیت که هر مترش برای خودش آبستن تردیدی تازه برای جوان بود .شاید شب قبل تصمیم گرفته بود که امروز روزی دیگر باشد , شاید معادله ای بین آن چیزی که می خواست و آن چیزی که می توانست بدست آورد را پیش خودش ساخته بود..."فردا حتما به او خواهم گفت.درست رو در رویش , اصلا قبل از اینکه بیاید جلوی راهش منتظرش می مانم, با یک دسته گل از همان هایی که همه ی دختر ها دوست دارند همه ی حرف هایی را هم که تا حالا هزار بار داخل عکس برایش گفته ام , یک بار دیگر تکرار می کنم .چقدر می توانم هل شوم که حد اقل نتوانم منظورم را بفهمانم؟ فوقش چشم هایم را می بندم و تنها دست گل را به او می دهم, لابد می فهمد چکارش دارم و دسته گل را با دستان کوچکش خواهد گرفت ; آدم دسته گل را به همه کس نمی دهد که !"
شاید عمق اشتباه او این بوده باشد که : هرگز فکر نکرده بود نقشه هایی را که در یک شب آرام و خیالی می کشد هیچگاه در یک روز پر هیاهو و واقعی عملی نمی شود و دست کم برای آن یک شب آرام و خیالی دیگر لازم دارد . اما او واقعا همه ی شب هایش را برای گذران خیالات مطلق خود دوست می داشت, بدون اینکه جویای مناسباتی برای رسیدن به آنها باشد وحتی دست آخر به این نتیجه رسیده بود که اصلا شاید درست نباشد همه ی رویاهایش را برای چند دقیقه واقعیت , کما شیرین تر بفروشد :"میتوانم همه ی آن چیزی که می خواهم داشته باشم توی خیالاتم داشته باشم بدون اینکه تردید کنم, وسواس داشته باشم ویا به خاطر ذره ای قابل محسوستر بودن آن مدام مترصد فرصتی مناسب باشم که شاید هیچگاه پیش نیاید."
یک روز وقتی که مثل همیشه خودش را آماده می کرد تا به دیدن معشوقه اش برود و لابد بعد می خواست برای گرفتن نتیجه ی امتحان استخدام در اداره ی مالیات , ملتسمانه به چند نفر کارمند جزء دست بدهد خواه ناخواه دچار این احساس منزجر می شد که دستانش رابرای چه جزئیاتی مجبور است با چه دستانی بفشارد وبالتبع , شب آن روز در خاطرش دست های مهربانی را لمس می کرد که می توانست همه ی عجز, حقارت وعقده هایش را با آنها پاک کند . حالا باز دوباره وسوسه ی داشتن واقعی آن دست های نجات بخش بود که او را به ممارستی وا می داشت که مستلزم ساختن تدبیری هوشمندانه برای کم کردن فاصله ی سی متر بود . اما به راستی یک عاشق چقدر می توانست تدبر به خرج بدهد؟! شبی به کوچه ی معشوقه اش رفت و یک لیوان شیشه ای را درست جلوی پنجره ی خانه ی آنها به زمین زد و فرار کرد . آن شب را با آرامشی به اندازه ی رویاهایش خوابش برد; او توانسته بود صدای شکستن لیوانی را که خودش ایجاد کرده بود همان لحظه بفهماند به کسی که تصور عکس العمل هایی که می توانسته است داشته باشد خودش کلی احساس بیگانگی و دوگانگی را بدور می کرد و به دنبال آن نیمه ی شب حد اکثر زمانی بود که هردوی آنها ممکن بود تا آن موقع بیدار بمانند ویا بعد از بیدار شدن به یک سبک دست وصورت خود را بشویند و بدین ترتیب می رفت تا با مثبت بینی تمام همه ی واضحاتی که بین همه ی آدم ها شباهتی عام داشت را اشتراکی خاص بین او و خودش تداعی کند; اینها برای او و آرزوهایش هیچگاه واقعیتی ناچیز نبود و دست کم می توانست مقدمه ی جسارتی برای نزدیک تر شدن باشد. "
"دو"
یک سال بعد پدرش مرد .خواهر بزرگش سه روز قبل یا بعد از چهلم پدر ازدواج کرد. مادرشان از قبولی پسر کوچکش برای دانشگاه خوشحال بود, برای مصیبت وارده تسکین یافته و خیلی غمی به دل راه نمی داد و به بچه هایش کلیشه وار متذکر می شد که: پدرشان راحت مرد و شب قبل از مرگش به او گفته : "مرگ حق است" و کسی نباید در سوگش اشک بریزد, در ثانی آنها توانسته اند مراسمی آبرومند برایش بگیرند... . در حرف های مادر پنجاه و پنج ساله اشان هیچ مفهومی از رویا, خاطره ای و یا وابستگی خاصی بین خوش و مادرشان دستگیرشا ن نمی شد; می نمود که اصلا مادرشان عاشق نبوده وتبع آن دلی هم به دلی راه نداشته و عشقی از سوی پدرشان هم موجود نبوده.امیر علی که هنوز عاشق بود داشت با خودش کلنجار می رفت : "از همه ی این حرف ها گذشته اصلا مردی با دست های باریک و ضعیف و زنی با دست های کلفت و مردانه پایبند چه عشقی باید باشند؟! چه تکامل و تمامیتی میتوانسته بین آنها وجود داشته باشد؟"... دستش را به ته ریشش کشاند و زیر چانه اش را خاراند , نه برای ادامه ی این کلنجار و نه حتی برای فکر کردن به اینکه چنین اشتباه محرزی برای خودش تکرار نخواهد شد , بلکه باید ریشش را صفایی می داد و فردا به دیدن معشوقه اش برود. لیکن حالا حد اقل می دانست کسی را که دوست می دارد , ریحانه معتمدی , دانشجوی ترم آخر رشته مهندسی کامپیوتر است, بیست و دو سال دارد, چند خواستگار که همه ی آنها موقعیت اجتماعی بهتری نسبت به او داشته اند , جواب رد داده است. این دست اطلاعات را توانسته بود با کمی شهامت وسماجت جسورانه از آدم های اطرافش جمع کند. اما هنوز جرئت آن را پیدا نکرده بود که توصیفاتی راجع به شمایل او را هم بشنود. فکر می کرد لزومی ندارد دیگران از عشقش خبر دار شوند و با دیدن قیا فه ی بی خودش مقایسه ای ناخود آگاه را متصور بشوند و پس از آنکه خوراک بحث های وقت و بی وقت زنان کوچه نشین شد مضحکه ی دست کس و ناکس شود و لابد بعد باید به توصیه ها و نصیحت های برادرانه ی بی کاره هایی که تعدادشان هم کم نیست گوش دهد که بله "زندگی سخت است"راه های دیگر هم وجود دارد و نمی دانم نباید به صرف احساساتی که دوره اش هم گذشته بلند پرواز بود و... . روزی پس ازمدت ها خنده اش گرفت و آن موقعی بود که داشت فکر می کرد : اگر به دیگران بگوید دلباخته ی یک جفت دست است برایش حتما دست خواهند گرفت. اما فورا مزاحش را با خودش پس گرفت , با جدیتی شاید از روی ترس به شعله های بخاری خیره ماند ..."اگر جوابش برای من هم مثل دیگر خواستگارانش باشد چه؟ این جواب , گفتنش برای او و شنیدنش برای برای دیگران که حتما مورد دیگری را پیدا خواهند کرد هیچ تحملی را در بر نداشته , اما حتی فکرش برای من شاید مثل جوابی باشد که دیگران هنگام درمان ناپذیریشان باید از زبان متاسف پزشکان نا معالج بشنود , با همان سنگینی و مصیبت و نا امیدی ."
داشت فکرهای تلخش به جایی باریک می کشید که مادرش در اتاقش را زد و وارد شد. این را به فال نیک گرفت که هر وقت می آید ناکامی هایش را خیال کند کسی مزاحمش می شود .قافل از آنکه مادرش می آید تا ماجرا را از جایی دیگر به جایی باریک بکشاند . سلام کرد و استکان چایی را روی اظهار نامه های مالیاتی پخش و پلای امیرعلی گذاشت و بی مقدمه یا حد اقل با مقدمه ای به اندازه ی اینکه امیرعلی بداند موضوع چیست, حرف هایش را از سر گرفت : "حالا که پسر بزرگ عزیزم برای خودش شغلی آبرومند دست و پا کرده و دستش توی جیب خودش است , شگون ندارد مادرش دست به سینه بایستد و باید به فکر رخت دامادیش باشد ... " امیر علی با شوقی متمایل با تامل استکان چایی را که هنوز سرد نشده بود را ورداشت و تا نصف بیشترش را یک نفس قورت داد که مادرش ادامه می داد : "از آنجا که پسرم را خوب می شناسم می دانم سر از پا نمی شناسد اگر بگویم , امروز صبح زیور خانم را دیدم و ظریفه دخترش را ازش خواستگاری کردم و قرار بله برون را فردا شب گذاشتیم ."امیر علی که پاک شکه شده بود درست نمی دانست چه عکس العملی را باید از خود نشان بدهد, با لبخندی گفت : "لابد مادر مهربانم یک روز و نصفی زود تر منو خبر کرده است که جا نخورم وفرصت کافی برای اماده کردن خودم داشته باشم !!!"مادرش که هیچگاه , هیچ انکار و مخالفتی را بر صحت تصمیماتش پیشبینی نمی کرد , قاطعانه به وصف لیاقت ها و تمایزات ظریفه , دختر همسایه می پرداخت ... از پاکدامنیش , تا قدو قواره اش , از چشم هایش که اندازه کف دست امیر علی باشد تا پیشانی یک وجبی اش . و زیر لب تکلمش را تداوم می بخشید : "دختری به شیر زنی ظریفه توی هیچ کجا پیدا نمی شه , از هر انگشتش کاری بر می آید, همه ی کار های منزلشان را به تنهایی انجام می دهد و آی نمی کند اصلا خودش به تنهایی دو مرد می ارزد" اوج بی تفاوتی ناخود آگاهش نسبت به احساسات ناشناخته ی امیر علی زمانی می بود که امیر علی فکر کرد مادرش کم مانده بگوید " ظریفه میتواند با یک دست این کمد را جا به جا کند " امیر علی حالا دیگر اختیار گوش دادن به کلمه های یک ریز مادرش را از دست داده بود ; به چایی ته استکان ذل زده بود و به حساب –کتابی افتاده بود که هیچ گاه فکرش را نکرده بود .مادرش ادامه می داد...:"راستش دختری به خانمی ظریفه , به نجیبی ظریفه" و خلاصه به هزار ویک صفت شایسته ی ظریفه " توی هیچ کدام از فامیل های من وپدر خدا بیامرزت پیدا نمی شه " حالا امیر علی خوب می دید که توی همین روزمرگی ها و سادگی هایی که همه ی آدمها خواه ناخواه دچارش می شوند, گاهی لای توضیح واضحات آنها , لحظه هایی در خور تردید و یا دست کم تامل بر آدم تحمیل می شود , لحظه هایی که مصممترین آدمها , کله شقترین آنها و حتی خیالی ترینشان را دست به گریبان می کند . شاید مادرش ندانسته او را متوجه هشداری می کرد که که در جمله های آخرش آشکارتر می شد; مادرش باز در عمق توجیهات سنتی اش با همان احساس بی احساسی اش ازعان کرده بود :"قطعا ظریفه می تواند بچه هایی سالم و باقوتی برایش به بار بیاورد" امیر علی فکر کرد...همه ی این ها با خودی خودش , با لفظ عوامانه و طبع تحجر گرایانه ی مادرش باز ممکن است ایده ها و معیارهایی برای پایبندی , وابستگی و عاشق شدن باشد . و می بایست در اسرع وقت قضاوتش را راجع به زندگی بی عشق والدینش اصلاح می کرد بدین شرح که : ممکن بوده پدرش به جای دست های زبر مادرش , عاشق همین زبان بازی های او بوده باشدو به تبع آن , مادرش نیز به تکامل و تفاهمی دیگر دل خوش کرده باشد که توانسته بودند سی سال زندگی را با هم به سر کنند.
"سه"
چهل و پنج دقیقه ی بامداد همان روزی که امیر علی بعد از چند ساعت جرو بحث با مادرش بالاخره توانسته بود مخالفتش را با ازدواج با ظریفه وارد جلوه دهد و تصمیمات دیگرش را به مادربقبولاند
, زمانی که ملیحه ,خواهرش آنها را به قبر پدر شان قسم داده بود که بگو مگو را بس کنند و صلوات بفرستند , امیر علی به اتاقش رفت و به آینه ی دیواری نگاه کرد ; طوری با آینه ور رفته بود که انگار دارد پیش بینی غلطش را در مورد آب و هوا می بیند .فکر کرد... فکری که آدم هر وقت به آینه ذل می زند برایش پیش می آید! فکر همه ی گذشته ای که روزی هنوز نگذشته بود ...فکر پنج سال پیش . زمان پرسه زدن توی همان کوچه های برفی در هم و برهمی که حالا از پیچیدگی اشان به اندازه صفایشان کم شده وارتفاع دیوار ها به اندازه پنج سال پیشرفت طبیعی اقتصادی, مضاعف شده . حالا هر روز باید هفت و سی دقیقه ی صبح , توی لباس های سرمه ای یکدست , بدون هیچ عذری سر کارش , در اداره ی مالیات حاضر باشد ; معظف است که عشق , رویا و خیلی چیزهای دیگر را برای خودش نگه دارد و به جای آن پیشنهادات منطقی و اظهارات مسلمی را برای محافظه کار نشان دادن خود که باب جامعه ی ماشینی الان است در دستورهنجارهای خودش قرار دهد . پنج سال پیش , درست نمی دانست بیشتر یا کمتر ...نزدیک پل, روی پل ویا آن طرف پل , در یک صبح ابری بهاری , زیر نم نم باران , پهلوی سکوت قور باغه ها , دختری که یک دستش را تا مچ از زیر چادرش بیرون کشیده و دست دیگرش را زیر آن طرف چادر پنهان کرده و با ریختی کاملا سوا ازهمه ی دختر های سی و پنج کیلویی معمولی , آرام وبا عشوه ای کاملا سوا ازهمه ی آنها قدم می زد . چند دختر دیگر اطراف او حرکت می کردند . تا اینجا را خوب به یاد داشت اما بقیه اش را آنطور که باید هنوز برایش توجیه نشده بود ... . اتوبوس سرویس دانشجویان برای چند لحظه جلوی دیدش پیچید وبقیه ی آنچه را که باید از نزدیک ویا شاید با تمرکز بیشتری می دید , ندید ... . اتوبوس کمی جلوتر رفت , دید که هیچ کس پشت آن نیست و لابد همه سوار شده اند. مسرانه به شیشه های اتوبوس مات شده بود , فقط می توانست کله های ان دختر ها را ببیند ...بعد مجبور شده بود دیواره های اتوبوس را تصور نکندو دست های آنها را به شکل نامرتبی مثل چرندیاتی که آدم توی خواب می بیند, نیم متر پایین تر از کله اشان تماشا کند و مقابل ابهامی بی رحمانه بایستد , سبک- سنگین کند که کدام دستها مال کدام صورت است ؟و او چند لحظه قبل , درست همین چند لحظه ی قبل عاشق چه دست هایی و چه کسی شده بود؟؟!...
امیر علی صورتش را نزدیک آینه برد و کف دستانش را روی آینه پهن کرد .هرم نفسش بین دست هایش نقش بست .سرش را از روی آینه برداشت و دستانش را در همان حالت روی آینه کشید و بعد مشت کرد . گویی لمسیدگی دستانش با آینه , بخار دهانش که توی آینه محو شده بود و جزئیات دیگری که روی آینه انجام داده بود , پی بردن به حقیقتی و یا رهایی از تردیدی را می فهماند که باید ضمیمه ی رویاها و هدف هایش کند ... .امیر علی رو به روی آینه دراز کشید , دستانش را زیر سرش و چشم هایش را روی هم گذاشت .یک لحظه با عبور رویایش از نظر مرور خاطره هایش را کنار گذاشت , شعفی کرد , نفسی به آرامی رها کرد و خمیازه ای دنبال نفسش را گرفت و می رفت تا چند ساعت مانده به صبح را تخت بخوابد .
چند ساعت بعد داشت توی خواب می دید اتوبوس سرویس دانشجویان کنار او ایستاده , همه ی مسافران دست های خود را روی شیشه های اتوبوس کشیده اند به طوری که صورت آنها تنها از فاصله ی بین انگشتان پخش شده اشان روی شیشه ی اتوبوس دیده می شد . ظریفه را دید که چادرش را به کمر گره زده و اتوبوس را به عقب هل می دهد . مادرش را پشت اتوبوس دید که با یک دسته گل روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته است , خواست به طرفش برود که کسی چشمانش را از پشت گرفت .دستان نرم و لطیفش را گرفت و از روی چشمانش برداشت اما دید مادرش است با همان دستان بزرگ و کلفتش . کمی آنطرفتر ریحانه را دید که چادر سفید به سر دارد یک دستش را زیر چادر پنهان کرده و آن یکی دستش را از این طرف چادر به شکل خمیده بیرون کشیده , دارد به آنها نزدیک می شود و ظریفه از آنها فاصله می گیرد .به ریحانه میخ شده بود . بقیه اش را انگار که بداند دارد خواب می بیند, زیرکانه دنبال می کرد , شاید که می خواست از چیزی مطمئن شود اما در این لحظه ی حساس بود که دوباره کسی چشم هایش را از پشت گرفت .این بار که هیچ نمی خواست مسرتی از خود نشان بدهد , با عصبانیت آن دست هارا گرفت و پرت کرد , هم زمان خودش هم از خواب پرید . فهمید که مادرش بوده , که دست هایش را روی سر و صورت او مالیده تا از خواب بیدارش کند و عصبانیتش بیشتر شد نه به خاطر اینکه ساعت هفت و چهل دقیقه بود بلکه برای اینکه وقتی درست این شانس برایش پیش آمده بود تا از بیداری خواب آلوده اش هشیارانه نهایت استفاده را بکند و ریحانه و همه ی رویایش را از یک قدمی خود بفهمد باز همین رویایش بوده که قسمتی از آن را مادرش با لحن بیجایی بر او تحمیل کرده و مانعش شده بود که همه اش را یکجا ببیند .
به مادرش گفت که نمی تواند به اداره برود , لیکن حوصله ی توضیح عذرش را نداشته و اصلاح کرده که می رود اما ناخوش است و ممکن است زود برگردد .
امیر علی بعد از مدت ها داشت روز کسالت باری را شروع می کرد.... توی خیابان بی هدف و نامنظم راه می رفت , بوق ماشین ها و فوش صاحبانشان را متوجه نمی شد . سرش کمی گیج می رفت و چشم هایش قرمز بود . دیشب سر دعوا با مادرش شام نخورده بود و صبحانه را هم کسی به او تعارف نکرده بود . برای اولین بار در زندگی اش پاکتی سیگار خرید و چند نخ آن را به طرز مبتدیا نه ای کشید تا مگر گرسنگی اش هضم شود ! حرکت آدم ها و رفت وآمد دست هایشان را به مانند نا مفهومی هایی که دیشب توی خواب دیده بود می دید همه می رفتند و کسی آن وقت صبح را از جایی بر نمی گشت .هوا ابری بود. کم کم نم نم باران شروع شد . زیر باران آدمها قشنگ تر می شدند , هیچ کس فکر بدی نمی کرد , از همان لحظه هایی بود که آدمها یا باید عاشق باشند یا آخرین مهلت برای عاشق شدنشان تا پایان وقت اداری آن روز تمدید شده باشد. امیر علی یک ساعتی را گشت زد... تغییراتی را که اخیرا حس کرده بود و اوجش را با این کسالت امروز می دید که کم کم می رفت تا به نشاطی بدل شود و نیز سر در گمی هایی که دچارش شده بود که گویی به همان اندازه از ترسش را جع به نا شناخته ها کاسته شده بود , او را امید وار می کرد تا همین حالا تصمیمش را بگیرد . وقتی حالا حتی می دانست ریحانه ساعت نه و سی دقیقه باید سر کلاس تنظیم خانواده اش حاضر شود .وقتی باورش شده بود که ریحانه تا حالا حتما موضوع را فهمیده , وقتی می دید بر خلاف بیشتر روزها قبل از ساعت سه میتواند ریحانه را ببیند و بالا خره وقتی می دید همه چیز به همین سادگی ها می توانست شکل بگیرد , احساس کرد همه چیز دارد فرق می کند و بیشتر از همه شهامتش که الان حاضر است دست به هر کاری بزند , فرصت را جایز ترید ندانست ; پاکت سیگارش را توی جوی آب پرت کرد , کمی شوق کرد , دسته گلی از همان هایی که همیشه فکرش را کرده بود تهیه کرد و برای اطمینان به نفس هر چه بیشتر خود , فلسفه ای و یا فرضیاتی را برای خودش بافت که اهم آن توجیه دو مقوله ای که همیشه برایش جای بحث داشت که :"سرنجام رویا همان چیزی است که آدم باید با دست خودش
برای خودش بسازد و خاطره خودش به مادام گذر لحظه ها به اندازه کافی ساخته می شود !"
امیر علی نزدیک ایستگاه اتوبوس منتظر بود تاکه ریحانه از آن طرف پل , روی پل , و یا نزدیک پل پیدا می شد ... امیر علی صدای اضطرابش را به وضوح می شنید اما تمرکزی برای شنیدن وفهمیدن هیچ چیز دیگر نداشت ; بدنش سرد شده بود , ریحانه نزدیکتر شد , امیر علی نفسش خفه کرده بود , انگار که دیشب با همان نفس های جوواجور دستکاریش کرده بود .اما با تمام هیجانی که داشت , تعلل نکرد , روبه رویش سبز شد به پاهایش خیره شد , با صدای بریده سلام کرد .جواب سلامش را گرفت . این صحنه ای بود که همیشه توی خیال , همینجا و هر جای دیگر چیده بود . بغض کرد . دسته گل را به طرفش کشید : " میخوا-ستم...دوست...که...میخواستم بگم دوست دارم " ریحانه هم که گویی حرمت این لحظه ی با شکوه را دانسته باشد , حرفی نزد و دسته گل را گرفت . خواب نبود! امیر علی نگاه کرد و به خودش لرزید , اما نه از روی شوق, هیجان و یا حتی عشق , که از روی بیچارگی محض ! دست های ریحانه آنقدر بزرگ بود که حداقل نیمی از ارتفاع دسته گل را پوشانده بود ... امیر علی بهت زده از کنارش گذشت . به پشت سرش نگاهی انداخت ... رویای عشق سی متری اش را حالا از نزدیک یک کابوس وحشتناک دیده بود . دست هایی را که شاید هیچ وقت نباید آرزویشان را می کرد و فاصله ای که همیشه می بایست سی متر باقی میماند ... به اندازه همه ی آن پنج سال دلباختگی اش , حسرت , تاسف , و خیلی چیز های بد دیگر توی قلب بی امیدش جمع شده بود . امیر علی همه چیز را پذیرفت و خودش را به روی پل رساند ... لیکن توی همین فضای التهاب بود که خودش را از روی پل پرت کرد و چند ساعت بعد, مردم برای صرف نهار به خانه هایشان بر می گشتند و کسی آن وقت ظهر را جایی نمی رفت.
پایان
محمد جواد شکری ۷/۹/۸۶
-بدون مفهوم,مضمون , مقصود و هيچ چيز ديگر...
چوپان دروغگو عزيز شده.
شنگول و منگول گرگ شدن.
دهقان فداكار پير شده.
انگشتاي پترس شكسته.
كوكب خانم ديگه حوصله ي مهمون نداره.
كبري تصميم گرفته بينيشو عمل كنه.
شيرين خسرو و فرهادو سر كار گذاشته و رفته با دوست پسرش خوش بگذرونه.
ميرزا كوچك خان جنگلي آپارتمان نشين شده.
كلاغ و روباه دستشون تو يه كاسست.
حسن كچل گاوشو فروخته و باهاش يه دست موي مصنوعي خريده.
رستم معتاد شده.
جري ديگه از دنبال كردن تام خسته شده.
لوك خوش شانس بچش ناقص به دنيا اومده.
ملوان زبل از اسفناج سمي مسموم شد و مرد.
شهرزاد قصه گو , قصه هاشو دور انداخته و رفته دانشگاه ، مهندسی صنایع بخونه.
معلوم شده دوقلوهاي افسانه اي برادر و خواهر ناتنين.
ايكيوستان ديگه راجع به هيچي فكر نمي كنه و براي هرچي فال ميندازه.
گاليله قبول كرده كه زمين گرد نيست.
هاج , زنبور عسل فقط تونست به تشييع جنازه ي مادرش برسه.
خيلي وقته كسي به گراهامبل زنگ نزده حالشو بپرسه.
نانك براي هميشه بي خيال شكار خرس بزرگ شده.
پسر شجاع از اينكه بزرگ شده مي ترسه.
مجنون به اين نتيجه رسيده كه بايد راجع به ليلي عاقلانه فكر كنه.
غول جادو آرزوهاي آدما رو ازشون پس گرفته.
راستي چي مونده از ما به جا؟!...
كاريكلماتور بالا يادمانيست براي من و تو كه نه عشق را رعايت كرده ايم و نه انسان بودن را يادمان مانده والبته روزي خواهيم مرد وديگر هيچ !!!
بيگانه
7 نوامبر 1913 در دهکدهی موندوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسویتبار بود و مادرش اسپانیایی. «کامو»، کودکی یکساله بود که پدرش را از دست داد و مادرش به همراه او و برادر دیگرش به شهر الجزایر (پایتخت الجزایر) آمد و زندگی دو پسرش را با کار در مشاغل دونمایه میگرداند و به این ترتیب، کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهیدستی گذشت.
آلبر کامو، در سال 1957 و درحالیکه چهل ـ و ـ چهار سال بیشتر نداشت، جایزهی نوبل ادبیات را برد و در ژانویهی 1960، در روزهایی که مشغول نوشتن رمانی به نام «مرد اول» بود در یک سانحهی رانندگی کشته شد. «طاعون»، «افسانهی سیزیف»، «کالیگولا»، «سقوط» و «سوءتفاهم» نیز همچون رمان کوتاه ِ «بیگانه» از بین داستانها و نمایشنامههای پرشمار ِ کامو، شهرت بیشتری دارند.
واما«بیگانه» ...
«بیگانه» که بهنوعی اولین اثر «کامو» بود، در سال 1942 به چاپ رسید و در اندکزمانی برای نویسندهی جواناش نام و آوازه به همراه آورد. «کامو» در این اثر نسبتن کوتاه، به سرگذشت مرد جوانی به نام «مورسو» میپردازد که با خود و دنیای اطراف خود «بیگانه» است و همین بیگانگی، سرانجام او را تا پای مرگ میکشاند.
مورسو، دروغگفتن را بلد نیست و بهقول خود کامو: «در بازی همگانی شرکت نمیکند»؛ او عادت ندارد که ماسک روی صورت بگذارد و مثل دیگران نقش بازی کند؛ بههمینخاطر برای مرگ مادرش قطرهای اشک نمیریزد و حتا حاضر نمیشود که از قتل مالیخولیاییای که پس از مرگ مادرش مرتکب میشود، ابراز پشیمانی کند.
رمان، آغازی ضربهزننده دارد: «امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمیدانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید: "مادر درگذشت؛ خاکسپاری فردا. احترامات فائقه". این معنایی ندارد. شاید دیروز بود».
آسایشگاه سالمندان در مارنگو، در هشتاد کیلومتری شهر الجزایر است. «مورسو» سه سال است که مادرش را به این بهانه که نیاز به پرستار دارد و او خرج کافی برای سرپرستی از او ندارد، به آسایشگاه برده و یکسالی میشود که حتا به ملاقات او هم نرفته، چون: «رفتن به آنجا یکشنبهام را ازم میگرفت. تازه اگر زحمت رفتن به ایستگاه اتوبوس و بلیطگرفتن و دو ساعت در راهبودن را حساب نکنم».
مورسو پس از مرگ مادرش، با اکراه تمام برای انجام مراسم کفن و دفن راهی آسایشگاه میشود و آنجا حتا حاضر نمیشود که چهرهی مادر را برای آخرینبار ببیند و در طول مراسم مردهپایی و خاکسپاری هم، خونسرد و آرام است؛ غافل از اینکه این خونسردی در انتها کار دستاش خواهد داد.
کامو دربارهی «بیگانه» میگوید: «در جامعهی ما هر آدمی که در خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر میآورد که محکوم به مرگ شود». مورسو، همانطور که کامو میگوید انسانی «وازده» نیست؛ او انسانیست که تن به قواعد عمومی نمیدهد و احساساش را پنهان نمیکند. «مورسو» بهواقع یک انسان راستگوست و بههمین دلیل، وقتی از مرگ مادرش غمگین نمیشود، بیهوده سعی نمیکند که خود را متاسف نشان بدهد و در جایی دیگر نیز در پاسخ به دوستدخترش «ماری» که از مورسو میپرسد آیا او را دوست دارد، بهصراحت پاسخ میدهد: «نه».
باری، مورسو پس از بازگشت به خانهاش، برای آبتنیکردن به ساحل میرود و در آنجا «ماری» را میبیند که سابقن منشی شرکت آنها بوده و آندو همدیگر را دوست داشتهاند. مورسو و ماری، بعد از شنا به سینما میروند و یک فیلم کمدی میبینند و بعد از آن به خانهی مورسو بازمیگردند و شب را با هم سپری میکنند.
جزئیات این وقایع که درست یک روز بعد از مرگ مادر مورسو اتفاق میافتد، اهمیت زیادی دارد، زیرا بعدها در محاکمهی مورسو به بدترین شکل، علیه او به کار گرفته میشود و موجبات صدور حکم اعداماش را فراهم میآورد.
اتفاق اصلی رمان، قتل مردی عرب به دست مورسو است. «رمون»، همسایهی مورسو، او و ماری را به کلبهی ساحلی دوستاش «ماسون» دعوت میکند. هنگامی که مورسو، رمون و ماسون در حال قدمزدن در ساحل هستند با دو مرد عرب که سابقن با رمون درگیر شدهاند مواجه و درگیر میشوند. این درگیری خاتمه میپذیرد اما مورسو تپانچهی رمون را میگیرد و اندکی بعد، هنگامی که قدمزنان تا چشمهی انتهای ساحل میرود باز با یکی از آن دو مرد عرب مواجه میشود و کلافه از گرما، بدون هیچدلیل خاصی مرد عرب را میکشد و بعدها وقتی در دادگاه میگوید که «بهخاطر آفتاب او را کشته» با خندهی حاضران مواجه میشود، اما حقیقت هم همین است که مورسو بهواقع بدون هیچدلیل منطقیای مرد عرب را کشته است.
مورسو، در طول محاکمهاش هرگز حاضر نمیشود بازی دیگری را آغاز کند و از عملاش ابراز پشیمانی و تقاضای بخشش کند و همین باعث میشود که دادگاه برای او که «ذرهای از عمل پلیدش ابراز پشیمانی نمیکند» و یکروز پس از مرگ مادرش آنچنان که گویی اتفاقی نیفتاده به خوشگذرانی پرداخته است، مجازات مرگ درنظر بگیرد. جامعه، این «بیگانه» را نمیپذیرد و بدینگونه است که مورسو به مرگ بهوسیلهی جداکردن سر، محکوم میشود...
«بیگانه» را علاوه بر امیرجلالالدین اعلم، جلال آلاحمد و اصغر خبرهزاده، نیز بهصورت مشترک به فارسی ترجمه کردهاند.
-ما وابستگي هايمان را از گذشته با خود , با اختيار خود و اما به اجبار
احساساتمان با آورده ايم و هر چه قدر كه بيشتر آنها را با خودمان وفق مي دهيم , بيشتر دچار ناراحتي مي شويم, بيشتر دچار خاطره ميشويم كه هر چه ميكشيم از دست اين خاطره ي لعنتي است ; با هم بودن , ترس جدايي و همان احساس نياز وابستگي دائمي آرزوهايمان را متزلزل ميسازد. تضاد بين آن چيزي كه هست و ان چيزي كه بايد باشد , چه ميدانم , آن چيزي كه مي خواهيم باشد آدم را مدام به يك پوچي مياندازد ( شايد بگوييم چه ربطي دارد!) يك پوچي (نه از مدل هدايت يا هر كس ديگر) يك پوچي ناخواسته ...
يك رفتار منطقي اجتماعي باب چه چيزي مي تواند باشد؟ (خودم هم نميدونم چي ميگم) جز تاييد مسلماتي بيهوده, جز تاكييد چيزهاي مكرر , جز تكرار احمقانه ي روزمره ! ... واي كه چه قدر حالم از اين آدم هاي منطقي سطحي با كلاس خبييث احمق (و...) به هم ميخورد! چه لذت ملال اوري مي برند اينها از زندگي (زندگي!!!) بي انكه بخواهند حتي بفهمند كه دچار چه روزمرگي درد ناكي شده اند اما از كوته فكريشان ادم هاي كم و بيش واقع بين را كه از هنجارهاي خشك اجتماع گريزان هستند را به پوچي رسيده مي دانند . كساني كه خود را مقيد هيچ قيدي نمي دانند و قانون و منطق و بايد و نبايد ها را و هميشه را اساسا مزخرف مي دانند پوچ نيستند بلكه پوچي را درك كر ه اند ضمن اينكه در ديگران به شكل محسوس تري مي بيندشان .
كسي نيست بگه اين چرنديات چيه ميگي؟! ما همه امان ياد گرفتيم كه وراجي كنيم , اصلا مد شده كه هر چقدر كه دلمان مي خواهد بگوييم , اجتماعي باشيم , نترسيم , عقده هاي دلمان را به قول روان شناسان جار بزنيم ,اشتباه كنيم , قضاوت كنيم , قافل باز هم قافل ازانكه نقطه ي عطف اشتباهمان همين قضاوت است (اتفاقا از نوع درستش!) مثلا راجع به عشق توجيهات منطقي را سپر ميكنيم . زحمت شناختنآدم ها و چيز هاي ديگر را به خودمان نمي دهيم و عرض چند لحظه فكر خود خواهانه تصور مي كنيم همان چيزي است كه فكر ميكنيم و يا نهايتا همان درست است كه فلان دكتر توي فلان كتابش اشاره كرده .... به همين فراخور تصور ابلحانه امان است كه باورمان نمي شود هرآنچه را كه بايد (بايد!) خيلي وقت پيش باورمان مي شد .
شايد دير شده باشد!!!....
زمان مي گذرد و ما ادم ها بزرگ مي شويم , به اينده امان , به ابديتي كه هر روز به مادام گذر لحظه ها ساخته مي شود نزديك مي شويم و همان اندازه از گذشته امان دور مي شويم آنقدر دور مي شويم كه برايمان خاطره مي شود و خاطره را هم زور مي زنيم كه فراموشش كنيم چرا كه خوب و بدش جفتشان مثل هم اذيتمان مي كند در پس اين ابهامات و البته كمي هم بديهات ذهنم , چيزي واضح و روشن نمايان است اين است كه مي خواهم باشم خودم هم نمي دانم چرا؟
مينويسم هر انچه را كه زيسته ام مينويسم و با همه ي بغضم مي نويسم , بغضي كه هيچ وقت نمي تركد , راحتم كند… عقده هاي دلم چيزي جز شكايت نيست , خواه نا خواه!
ترديد بودن يا نبودن . ترديد رفتن يا ماندن و حتي ترديد فهميدن يا نفهميدن آزارم داده , سخت آزارم داده. چه چيزي را مي شود به آدمها فهماند وقتي كه چهار چوبي پيش ساخته به دست خودشان براي خودشان ساخته اند؟
و...
توضيحي درباره نام وبلاگ : نام يك رمان از ساموئل بكت است كه من دوسش دارم . ترجمه ي اين كتاب هم مال آقاي طاهري عراقيه
راوي متن هايي براي هيچ پيرمردي ست ازلي محبوس در دنياي پير . جملات بسيار کوتاه و به ظاهر ساده که در تار و پود آن فلسفه ي پوچي هستي مي جوشد . راوي پسر خويش است و پدر خويش و به نوعي آفريدگار خويش است و آفريدگار دنيايي از اين دست. " ناگهان ، نه ،سرانجام ، ديگرنتوانستم، نتوانستم ادامه بدهم. يکي گفت، نمي تواني اينجا بماني . نه مي توانستم آنجا بمانم نه مي توانستم ادامه بدهم ... نبايد شروع مي کردم. يکي گفت، شايد همان قبلي ، براي چه آمدي ؟ مي توانستم بمانم در لانه ام . دنج و خشک . نمي توانستم ...
نصیحت چارلین چاپلین به دخترش
پرويز شاپور
-زمان بی رحمانه اندک بو د و حادثه سخت نا منتظر...!
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود هراس من باري همه از مردن در سرزميني است كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد ...
جستن ،يافتن وآنگاه به اختيار بر گزيدن ، اگر مرگ را ارزشي بيش از اين باشد ،هاشا... هاشا ، كه هرگز از مرگ هرا سيده باشم!
احمد شاملو